نقد رمان «توپ مرواری» صادق هدايت
 

مصطفی فعله‌گری: داستان ساختاری مغشوش و بی‌‌سر و ته دارد. هدایت ابتدا ماجرای «توپ مرواری» را در تهران دوره قاجاریه ذكر می‌كند و خرافاتی كه مردم در مورد آن درست كرده‌اند. از جمله اینكه زنان و دختران تهرانی، برای درمان نازایی یا پیدا كردن شوهر، به آن متوسل می‌شوند و دخیل می‌بندند.
بعد نویسنده، به‌اصطلاح، تاریخچه این توپ و این را كه اول كجا بوده و بعد به كجاها رفته تا به تهران رسیده است، نقل می‌كند.

اصلانپور: كریستف كلمب در سیر و سفرش، از امریكا، توپ را با خود به اروپا می‌آورد. اما به جای اسپانیا به پرتقال می‌رود. آمریكو وسموس، ‌دریاسالار پرتغالی، برای دیدن توپ به كشتی می‌آید. او ملوانان را مست می‌كند،‌ و از جیب كلمب، نامه‌ای را كه به شاه اندلس نوشته درمی‌آورد. نامه را پیش پادشاه پرتغال می‌برد. اما چون بی‌اجازه و ناگهانی وارد اتاق پادشاه شده است، شاه دستور قتل او را می‌دهد.
شاه پرتغال، وقتی نامه را می‌خواند، از كارش پشیمان می‌شود؛ و دستور می‌دهد كه نام سرزمین را به یاد او، امریكو وسموس بگذارند.
توپ مرواری را از كشتی كلمب برمی‌دارند، و در اختیار واسكودوگاما می‌گذارند، تا برود و آمریكا را كشف و نامگذاری كند. اما او سر از هرمزگان درمی‌آورد.

فعله‌گری: بله. توپ را به جزیره هرمز می‌آورند. دولت صفویه به این جزیره حمله می‌كند و آن را از پرتغالی‌ها پس می‌گیرد.
این‌بار توپ مرواری سر از هندوستان درمی‌آورد.
نادرشاه كه به هندوستان حمله می‌كند، آن را به ایران می‌آورد. در ایران میدان اركی برایش درست می‌كنند تا به عنوان نمادی از قدرت و باروری و بخشندگی، به معرض نمایش گذاشته شود. كم‌كم خرافه‌های عمیقی نسبت به توپ در بین توده‌های مردم تهران شیوع و رواج پیدا می‌كند.
بزرگ‌ترین ایراد سیر داستان در این است كه تا خواننده با یكی از ماجراها و شخصیتها ارتباط برقرار می‌كند، هدایت آن را پس می‌زند و سراغ شخصیت و ماجرای دیگری می‌رود. این پراكندگی، با توجه به حجم كار، باعث می‌شود تا اثر با مخاطب ارتباط برقرار نكند. در آخر هم كه تبدیل به مقاله‌ای پر از فحاشی به مقدسات دینی و اسلامی می‌شود.
آخر داستان دوباره به میدان ارك برمی‌گردد.

سرشار: اصلاً خط اصلی داستان مشخص نمی‌شود. از بس كه نویسنده حاشیه می‌رود. موضوع اصلی داستان چیز كمی است؛ اما مدام نویسنده حاشیه می‌رود. مثلاً می‌خواهد بگوید كه پادشاه اندلس عرب‌ستیز بود. اما موضوعات فرعی را به قدری گسترش می‌دهد كه موضوع اصلی فراموش می‌شود. حدود ده ـ پانزده صفحه اول، بی هیچ منطق داستانی، به اعراب فحاشی و اهانت می‌كند.

فعله‌گری: هدایت در داستان‌نویسی بسیار ضعیف است. و ضعف خودش را پشت چهارتا لغت كه یاد گرفته یا شنیده پنهان می‌كند. در چند داستان كوتاه سعی كرده كمی فنی كار كند. مثل «داش اكل»؛ كه صادقانه گوشه‌ای نشسته و سعی كرده به عنوان یك شاگرد داستان‌نویسی كار بكند. در بقیه كارهایش، ضعف و بی‌سوادی زیادی دیده می‌شود.

اصلانپور: هدایت آن‌قدر با اعراب عناد دارد كه فراموش می‌كند قرار است داستان بنویسد. بی هیچ منطقی شروع می‌كند به فحاشی؛ و آن‌قدر در این كار افراط می‌كند كه موضوع و طرح داستان را فراموش می‌كند و مدام حرف توی حرف می‌آورد. این داستان، شخصیت اصلی ندارد. با اینكه به نظر می‌رسد محور اصلی توپ مرواری است، این توپ، كمترین كاری انجام نمی‌دهد. حتی كوچك‌ترین نقشی در ماجراها و حوادث ندارد. فقط چند بار اسمش را می‌شنویم. مسائل دیگری كه مطرح می‌شوند، چندین برابر توپ نقش دارند. شخصیتهای فرعی كه پشت سر هم به داستان وارد می‌شوند هم خیلی گذرا مطرح می‌شوند؛ و آنها هم كار مهمی انجام نمی‌دهند.

سرشار: نكته اصلی همین است. اگر بخواهیم با دیدگاه داستانی به اثر نگاه كنیم، «توپ مرواری» نه داستان رمزی است ـ كه بگوییم یك شیء بی‌جان قهرمان آن شده ـ و نه یك داستان تمثیلی است. یك داستان به ظاهر واقعیتگرا است كه شخصیت اصلی ندارد و بر محوریت توپ مرواری بنا شده است. كه نویسنده با رجعت به گذشته توپ، نشان می‌دهد برای قرار گرفتن ارگ، چه مراحلی را طی كرده است. اگر این موضوع مستند هم می‌بود و نوشته، تاریخچه پیدایش آن را بیان می‌كرد، باز هم داستان نبود. حتی اگر نویسنده حاشیه‌های بی‌شمار آن را حذف می‌كرد و مطالبش حول محور توپ شكل می‌گرفت، در نهایت، چیزی در حد یك مقاله جمع و جورِ شسته ر‌ُفته از آن درمی‌آمد. در حال حاضر، حتی ساختار یك مقاله شسته رفته را هم ندارد. نویسنده خواسته در قالب الكلام یجر الكلام (حرف حرف می‌آورد) چیزی بنویسد. مثلاً می‌گوید توپ در اندلس بود. چون پادشاه اندلس نسبت به اعراب كینه‌ای به دل داشت، سفیرش را به عربستان فرستاد تا آنها را گوشمالی بدهد. بعد نویسنده حركت سفیر را فراموش می‌كند و هر چه دق دلی دارد سر اعراب خالی می‌كند، و لابه‌لای این حرفها هم، مرتب به اسلام و معصومین (ع) اهانت می‌كند. در جایی از حضرت فاطمه زهرا (س) و امام زمان (ع) با تمسخر یاد می‌شود. از حضرت علی بارها در مواضع موهن اسم می‌برد. البته هدایت سعی كرده توهینهایش را در لابه‌لای جملات و عبارات بپیچاند تا خواننده عادی این توهین به مقدسات را خیلی زود و با صراحت دریافت نكند.

اصلانپور: در جایی تعریف می‌كند زمانی كه مسلمانان ایران را فتح می‌كنند، یك فرش ایرانی را كه سربازان سپاه اسلام به غنیمت گرفته‌اند تكه‌تكه می‌كنند و به هر كس بخشی از آن فرش می‌رسد. اعراب هر كدام سهم خودشان را به چندین هزار درهم می‌فروشند. اما، حضرت علی (ع) سهم خودشان را با مقداری كافور تاخت می‌زنند!
اهانت به ائمه را در بسیاری از آثار هدایت، مخصوصاً در این كتاب می‌بینیم.

سرشار: به هر حال، از لحاظ ساختار و نثر، «توپ مرواری» در هیچ قالب ادبی ـ چه داستان و چه غیر داستان ـ نمی‌گنجد. بخواهیم بگوییم نویسنده خواسته نوآوری و ابتكاری در اثر نشان بدهد؛ آن را هم نمی‌بینیم. بله، بعضیها از قالبهای مرسوم فراتر می‌روند و چیزی را خلق می‌كنند كه این نوع قالب نثری خاص را پیش می‌برد. اما هدایت این كار را هم نكرده است.
نكته‌ای را جلال آل احمد اشاره می‌كند مبنی بر اینكه در پیش از مرگ هم، سالها بود كه هدایت از نظر خلاقیت ادبی تمام شده بود. یك سند بارزش همین «توپ مرواری» است. معلوم نیست چرا هدایت در آخرین روزهای حیات نویسندگی‌اش سعی كرده آن را بنویسد و چاپ كند و بدترین سند و مدرك را علیه خودش بر جا بگذارد.
بعضیها آن‌قدر زیركی دارند كه وقتی احساس كنند نمی‌توانند به قوت گذشته بنویسند، دیگر دست به قلم نمی‌برند. مثل ورزشكارهایی كه وقتی احساس می‌كنند از نظر بدنی دیگر تاب حفظ موقعیت و ركورد قهرمانی پیشین خود را ندارند، پیش از آخرین شكست، خودشان از میدان بیرون می‌روند. در این حال، معمولاً دیگران برایشان جشن خداحافظی هم می‌گیرند. در اوج، ورزش را ترك می‌كنند تا خاطره خوشی از خودشان برجای بگذارند. در نویسنده‌ها همین طور است. جمالزاده بعد از آخرین كتابش، حدود پنجاه سال زنده بود. اما دیگر داستان ننوشت. آن‌قدر هوش و زیركی داشت كه این كار را نكند. یكی هم به این دلیل این كار را كرد كه می‌دید با نویسنده‌های نسل جدید نمی‌تواند رقابت كند. داستان نو شده بود و او با داستان نو پیش نرفته بود. طبعاً با خودش گفته بود: بگذار همان فضل پیشكسوتی برای من باقی بماند. كه ماند. الان ما از جمالزاده اثری این جوری در دست نداریم. ولی هدایت ظاهراً متوجه این قضیه نبوده است. وقتی دوستانش می‌گویند «توپ مرواری» را به هند فرستاده و در پنجاه نسخه چاپ كرده، یعنی از نظر خودش ارزش چاپ شدن را داشته است. مشكل هدایت در این زمان این بوده كه هم نمی‌توانسته بنویسد و هم متوجه نبوده كه دیگر نمی‌تواند بنویسد.

اصلانپور: جالب اینجاست: در دانشگاهی برای هدایت بزرگداشت گرفته بودند و من را هم دعوت كرده بودند تا درباره هدایت صحبت كنم. منتها جو جلسه كاملاً‌ جانبدارانه (به نفع هدایت) بود؛ و سخنرانی به نام محمود معتقدی هم بود. محمود معتقدی مقاله مفصلی در تجلیل «توپ مرواری» خواند؛ به طوری كه من كه تا آن موقع این كتاب هدایت را نخوانده بودم دلم خواست كه آن را هم بخوانم و ببینم این همه تعریف تا چه حد درست است؟

فعله‌گری: تاریخ نقدنویسی در ایران بیمار است. جهتگیری سیاسی و اجتماعی دارد. این جریان، از قبل از نویسنده شدن جمالزاده در ایران رایج بوده است. در كسانی مثل میرزا آقاخان كرمانی كه در معرفی ادبیات جهان به ایران یا ادبیات ایران به خود ایرانیان مقالاتی می‌نوشتند هم همین طور بوده. از لحاظ اجتماعی و سیاسی، نقد ایران بیمار است. نمونه‌های جدیدتر این نوع منتقدین، رضا براهنی است، كه تا به او می‌گویید بالای چشمت ابروست قهر می‌كند و هیچ كس را قبول ندارد. یا گلشیری؛ كه در نقدهایش ایرادهای بی‌دلیل از نویسندگانی كه یك قدم از او جلوتر بودند، می‌گرفت.
یكی از مسائلی كه باید مد نظر باشد نقد تاریخ نقدنویسی در ایران است؛ نقد نقد. هدایت جزء پایه‌گذاران بیماری نقد ایران است.
اصلاً مفهوم علمی نقد در ایران پا نگرفته است. بر اثر دلخوریهای شخصی نقدهای تند و تیزی درباره هم می‌نویسند. چون جمهوری اسلامی در برابر مذهب‌ستیزی گارد گرفته، هدایت برای آنها توپ زمین بازی شده. نه هدایت، هر كس را كه از مذهب قهر كند مورد تجلیل قرار می‌دهند و برایش بزرگداشت می‌گیرند.

اصلانپور: شاید هدایت می‌خواسته با در هم ریختن مرزهای آینده و گذشته و حال، حالت پست مدرنیستی به كار بدهد. مثلاً در جایی پادشاه اندلس حرف می‌زند و می‌گوید هنوز كانال سوئز درست نشده است كه من بتوانم از آنجا فرار كنم. مشخص نیست این افراد مسلمان هستند، یهود‌ی‌اند. یك در هم ریختگی از نظر مسائل تاریخی و زمانی و مكانی وجود دارد كه نمی‌دانم این را آگاهانه ایجاد كرده یا اتفاقی بوده است.

سرشار: این كتاب نمی‌تواند جزو آثار پست مدرن باشد. چون پست مدرنیسم از دهه 60 میلادی كم‌كم شروع شد و دهه 70 به طور رسمی از چنین مكتبی نام برده شده است. ظرف ده بیست سال هم افول كرد. در دهه 90 بحث پساپسامدرنیسم شروع شده است. اگر در سال 1325 این اثر نوشته شده باشد نسبت به الان می‌شود 56 سال پیش. به اضافه اینكه، چنین روشی كه هدایت در این اثر به كار برده است معمولاً در طنز رواج داشته است. در واقع برای اینكه فضایی طنزگونه ایجاد كند از این روشها استفاده كرده. البته در جنبه‌هایی، شباهتهایی ظاهری با كارهایی كه پست‌مدرن‌ها می‌كنند دارد.

فعله‌گری: اگر اجازه بدهید در مورد این گفته خانم اصلانپور توضیحی بدهم. چون ممكن است بحث را به یك مسیر اشتباه بكشاند. متأسفانه هر جا كه كاری را بلد نیستیم می‌گوییم پست مدرنیستی می‌نویسیم. در نقاشی و سینما همین طور.
همان طور كه آقای سرشار گفتند این كتاب در دوران قبل از پست مدرنیسم نوشته شده است و هدایت اصلاً با این مكتب آشنایی نداشته است. هدایت نكته‌ای از ادبیات عامه ایران را می‌دانسته كه به آن می‌گویند مهمل‌گویی. یعنی جملات ارتباط چندانی با هم ندارد. مثل «اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره، نه شیر داره نه پستون، شیرش رو بردن هندستون.»
مهمل‌گویی جزو خلاقیتهای توده فرودست جامعه است. در لالاییها و ترانه‌ها و بازیهای كودكانه هم وجود دارد. هدایت همان طور كه از ادبیات جهان سرقت كرده از ادبیات عامه هم عاریتهایی گرفته است. فكر می‌كنم هدایت به ساختار اثر اهمیت نمی‌داده و تنها به مفهوم فكر می‌كرده است. او می‌خواسته سنتهای ملی و تشیع را بكوبد.
اگر بخواهیم رگه‌ای از ساختار برای كار قائل بشویم، همان مهمل‌بافی عامیانه است.

اصلانپور: فكر می‌كنم تعمداً خواسته زمان را در هم بریزد. شاید اثر پست مدرن نباشد؛ اما این شیوه را از اول تا آخر كار حفظ كرده، و در همه جای كار بارز است. چون هم مرز زمان را به هم ریخته و هم فرهنگها را و مذاهب را هم با هم ادغام كرده. و این مرزشكنی، برایش خیلی مهم بوده است.

سرشار: صرفاً برای ایجاد طنز بوده و هجو همه چیز. همین!
فعله‌گری: البته همه چیز را مسخره نكرده. هر چیز را كه مربوط به ایران است و به فرهنگ ایران اسلامی ارتباط پیدا می‌كند به تمسخر گرفته. فرودستی و عقب‌ماندگی و انحطاط شرق را می‌خواسته نشان بدهد.

اصلانپور: نه، غربیها را هم همین‌طور. بعضی جاها با الفاظ ركیك درباره مثلاً پادشاه پرتغال و كریستف كلمب حرف می‌زند. البته به اسلام و تشیع كه می‌رسد، شدیدتر می‌شود.

فعله‌گری: نسبتهایی را كه به عنوان تمسخر به غربیها می‌دهد، همان ویژگی شرقیهاست. مثلاً فلان شخصیت غربی است. شیعه می‌شود. ویژگیهای وقیحانه‌ای كه برای آنها به كار می‌برد شرقی هستند. زندگی مدرن غربی را حقیر نمی‌داند. زندگی سنتی شرقی را به شخص می‌چسباند و به عنوان یك ویژگی خنده‌دار از آن یاد می‌كند.
هیچ خصوصیت غربی را به یك شیعه و ایرانی نمی‌چسباند تا ریشخندی ایجاد كند.

سرشار: اگر بخواهیم دورنمایه‌ای اصلی برای داستان ذكر كنیم، همین هجو سنن شرقی و اسلامی و شیعی است. به‌طوركلی، الوهیت را زیر سؤال برده؛ البته كمرنگ‌تر. مذهب و به طور خاص اسلام را مسخره كرده است. ریشه مذاهب را پرستش آلت تناسلی ذكر كرده است. از فروید و بعضی منابع درباره یونان و هنر یونان باستان نقل و استناد می‌كند كه ریشه پرستش در آلت تناسلی، و ناشی از جهل مردم بوده است. در جاهایی اسلام را به عنوان مكتب آخرین، خیلی می‌كوبد. راجع به مسیحیت و یهودیت حرف خاصی نمی‌زند. اشاره‌ای به آیین یك قبیله سرخ‌پوست می‌كند، اما اسلام و به خصوص تشیع را هجو می‌كند.

فعله‌گری: در جایی اشاره می‌كند كه «همه پیامبران یكی از یكی چاقوكش‌تر هستند. پس به ما ثابت می‌شود كه همه اولیا و انبیای سامی، حتی آنهایی كه به صلح‌جویی و بشردوستی مشهورند هوپی و چاقوكش بودند. از این قرار، مأموریت [آنان] تولید فقر و كشتار است.
چنان كه در حدیث نبوی و سنت مصطفوی حضرت ختمی مرتبت بر خود بالیده…» اینها را دانای كل می‌گوید، نه اینكه كسی یا شخصی تعریف كند. از زاویه دانای كل توصیف می‌كند و تصویر می‌دهد.

اصلانپور: در این پنجاه صفحه‌ای كه از كتاب خوانده‌ام، بیشترین اهانت را به حضرت علی (ع) كرده است. صراحتاً نسبتهایی ناروا به حضرت علی (ع) داده. وقتی یكی از خلفای عباسی یا امرای اسلامی صحبت می‌كند، هدایت می‌گوید (صفحه 17): این «خطبه وق‌وقیه»؛ كه شباهت وزنی و نظیره‌سازی با خطبه شقشقیه حضرت علی(ع) دارد. یا در شب جشن عمركشان؛ پادشاهی می‌خواهد تربت مطهر حضرت علی را از نجف اشرف به پایتخت خودش منتقل كند. كه حضرت علی به خوابش می‌رود و می‌گوید: «تو مال خودت را نگه‌دار من هم مال خودم را نگهداری می‌كنم.» كه در اینجا تركی هم حرف می‌زنند. نویسنده می‌گوید: «حضرت كت همه را از پشت بسته و از خود ماكیاول هم ماكیاولیست‌‌تر و از خود روسو و بیكن هم دموكرات‌تر تشریف داشتند. و بعضیها هم معتقدند كه تمایلات كمونیستی افراطی در وجود مباركشان مشاهده می‌شد.»
«رفتن لات لوتها به خانه خدا را حرام می‌كند و فقط میلیونرها حق رفتن به خانه خدا و به جا آوردن صله رحم با قادر متعال را دارند.»
در جایی می‌گوید: «بعد هم سادات را به شغل شریف گدایی تشویق كرد.»
همه اینها را نویسنده می‌گوید و از زبان هیچ كدام از شخصیتها نیست.

سرشار: آن‌قدر از این كدهای ضد شیعه و ضد مذهب و ضد اسلام در این كتاب هست كه اگر بخواهید همه این اهانتها را ذكر كنید، تقریباً باید یك‌سوم یا بیشتر از جملات كتاب را بخوانید.
هدایت در این اثر، دیگر عنان اختیار را از دست داده. هر نویسنده‌ای سعی می‌كند برای بیان اغراض شخصی خودش محدوده‌ای را در داستان ایجاد كند و زمینه‌ای بچیند، تا متهم به این نشود كه مثلاً شعار داده و از موضوع خارج شده. اما هدایت، در این نوشته، بارها و بارها موضوع قصه را رها می‌كند و شكلی كاملاً آشكار و غیر فنی به غرض‌ورزی‌اش با دین و مذهب ادامه می‌دهد.

فعله‌گری: تا از بحث ساختار زیاد دور نشده‌ایم من نمونه‌ای را كه یادداشت كرده‌ام، بخوانم، ببینید چقدر نثر هدایت ضعیف و بد است. در حد مطالبی كه در مجلات به وجبی‌نویسی معروف هستند هم نیست. «در سرزمین پرتغال‌خیز هندوستان كه مردمش وحشی و عادت به خوردن پرتغال ندارند» یعنی حتی به فعل جمله هم اهمیت نمی‌داده است. از این نمونه در «بوف كور» و داستان «حاجی آقا» هم زیاد است.

سرشار: البته این نكته را هم عرض كنم كه تعدادی از داستانهای كوتاه هدایت قبلاً در مجله «سخن» یا «پیام نوین» چاپ شده بود. همچنان كه «بوف كور» او بعد از چاپ اول، به صورت پاورقی در یك روزنامه دهه بیست چاپ شد. یعنی در واقع این آثار، قبل از چاپ به صورت كتاب، توسط ویراستاران آن نشریات ویرایش شده‌اند.
حالا ببینید اصل این آثار چه بوده است! اما چون «توپ مرواری» در مجله‌ای چاپ نشده، اشكالات خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

پرویز: سلطان‌محمد خدابنده را نوشته سلطان محمد خربنده؛ كه هیچ نسبتی هم با داستان ندارد. چون اسم خدا این وسط بوده، اسم او را هم آورده تا از این طریق به خداوند اهانت كند.
هر كس منصفانه‌ به این اثر نگاه كند، آن را رد می‌كند. چون اصلاً قابل دفاع نیست. فحش را هیچ كس، با هیچ عقیده‌ و فكری نمی‌تواند تأیید كند. وقتی نوشته‌ای سراسر فحش است،‌ قابل تأیید نیست.
قصدم این است كه بگویم: شاید تجدید چاپ نشدن این اثر و اینكه تنها اسمی از آن در آثار هدایت می‌آید، یك دلیلش این ماجرا باشد. اینكه آبروی هدایت را می‌برد.
بعضی وقتها اشخاص به درد هدایت مبتلا می‌شوند. آدمی كه دیگر دستش از منطق كوتاه می‌شود و فشار بر او زیاد می‌شود، به فحش روی می‌آورد. و كسانی كه خودشان قدرت ابراز چنین هتاكی‌ای را ندارند شروع به تعریف از هدایت می‌كنند كه «به‌به! فلانی چه حرفهایی می‌زند!»
از این اثر، به عنوان یك آفرینش ادبی نمی‌شود نام برد؛ و پرداختن به آن، زیاد جایی ندارد، و در همین حد كفایت می‌كند و نیازی به ذكر مسائل بیشتر نیست.

سرشار: برای ما كه این چیزها را می‌دانیم كافی است؛ ولی برای كسی كه دهها سال ذهنش را پر كرده‌اند از اینكه كارهای هدایت شاهكار هستند، لازم است تفضیلی‌تر و استدلالی‌تر و با توجه به متن كتاب صحبت شود، تا یك بار برای همیشه، پرونده این چهره‌‌سازی‌های كاذب و دادن اطلاعات غلط به مردم، بسته شود.
چون یك نقد اجمالی، شخص بی‌طرف یا طرفدار هدایت را قانع نمی‌كند.

پرویز: اگر از اثر نمونه‌هایی ذكر بكنید كفایت می‌كند. در صفحه 43 می‌خوانیم: «باری حضرت امیرمومنان و پیشوای متقیان و راه نجات گنهكاران به سلطان محمد خربنده ظاهر شد و به تركی سره مقداری كلمات قصار سر قدم رفت و گفت: اوهو سلطان محمد خربنده؛ سنین كی سنده منیم كی م‍َنده.» البته منظور حضرت این بود كه سلطان محمد از مابكش و به یك حاجی‌زاده بند كن. این را هم بگوییم كه علی قربانش بروم درویش‌مسلك بود و دموكرات بود و سوسیالیست هم بود. یعنی خلاصه سوسیال دموكرات تمام‌عیار.»
نكته دیگری هم كه نشنیدم دوستان به آن اشاره كنند، این است كه اعراب در كنار مسلمین، مثل همیشه مورد نوازش (!) قرار گرفته‌اند.
در صفحه 14 می‌گوید: «یك روز بی‌مقدمه به اعراب شبیخون زد و همشان را تار و مار كرد و مقدار هنگفتی از آثار تمدن عرب كه عبارت بود از لولهنگ و دوغ عرب و كفیه و عقال و واجبی و نعلین و عمامه و تربت اصل از آنها به غنیمت گرفت. اعراب هم از ترس ترسایان به راهنمایی خلیفه خود المستأصل من الله دمشان را روی كولشان گذاشتند، مشكهای خود را باد كردند روی دریا انداختند و سوارشان شدند و به حالت اعتراض رفتند…»
صفحه 12 و 13: «تازه، مسلمان و دو آتشه كسی است كه به امید لذتهای موهوم شهوانی و شكم‌پرستی آن دنیا با فقر و فلاكت و بدبختی عمر را به سر برد و وسایل عیش و نوش نمایندگانی مذهبش را فراهم بیاورد. همه‌اش زیر سلطه اموات زندگی می‌كند و مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت می‌نمایند. كاری كه پست‌ترین جانور نمی‌كند. عوض اینكه به مسائل فكری و فلسفی و هنری بپردازند كارشان این است كه از صبح تا شام راجع به شك میان دو و سه و استحاضه قلیله و كثیره و متوسطه بحث كنند. این مذهب برای یك وجب پایین‌تنه از جلو و عقب ساخته و پرداخته شده است. انگار كه پیش از ظهور اسلام نه كسی تولید مثل می‌كرده و نه سر قدم می‌رفتند.»